کی عاشقه، کی احمق؟!
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧  

" در دوئل

بعد از ده قدم بر می گردی و ماشه رو می کشی.

تو یادت رفت برگردی،

من یادم رفت ماشه رو بکشم "

( ؟ )

چی میگه این شعر؟ کدوم یکی از این دو نفر " احمق " و کداو یکی " عاشق " به حساب میان؟ آیا " من "، یک احمقه یا یک عاشق؟ چه کسی می تونه این جا و بین این دو صفت، قضاوت درستی بکنه اصلن کسی جز " من " حق قضاوت داره؟ و در مورد " تو " که گذاشته ورفته چه طور؟ آیا اون یک آدم تنفر برانگیزیه؟ یا حق به جانبه؟ آیا " تو "، " من " رو فریب داده؟ یا ... یا چی؟ نه این که باید قضاوت رو گذاشت به عهده ی خودشون و حس هاشون؟ و در کارشون فضولی ! نکرد؟ " تو " که رفته به تخم " من " که مونده! آیا این حرفی نزده بین اون ها نیست؟! فکر می کنم که هست. بعد از زمانی که خواهد گذشت، این جمله ی به ظاهر بی ادبی! در ذهن اون ها به وجود آمده و از ذهن شون خواهد گذشت. و در ذهن من ِ نویسنده و توی ِ خواننده چی خواهد گذشت؟ آیا این جمله ی به ظاهر بی ادبی نیست؟ : به تخمم که " من " و " تو " چه گهی می خواهند بخورند! مشکل خودشان است!!!



 
تو یه آدم احمق هستی!
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  

خیلی پیش میاد که با خودم و به خودم میگم: تو یه آدم احمق هستی! دلیل احمق بودنم رو هم خوب میدونم. میدونم توی جامعه و زمانی که زندگی می کنم، معنای واژه ها و کلمات تغییر کرده. دوستت دارم، یه معنی خلاف دوستت دارم میده. زرنگ معنیش چیز دیگه ست. مفهوم طرف زرنگه، یه چیز دیگه ست. معنی احمق هم تغییر کرده. به کسی که تو رفتار و کردار و نگاهش حتا، صداقت به خرج بده میگن طرف احمقه! یه تخته ش کمه! جالب اینه که همونا توی دلشون اون صداقت و پاکی رو میخوان. قبولش دارن، ولی خب، نمیشه که، چون دارن تو جامعه ای زندگی میکنن که احمق یعنی...

حالا شما که دارید این نوشته رو می خونید، فکر می کنید جزو کدوم دسته هستید؟! نگران نباشید، میتونید توی دلتون بگید. وقتی تنهایید، یا جلوی آینه. اوه، آره جلوی آینه که ایستادید و به خودتون نگاه می کنید، چی می گید؟ نشده یه بار به خودتون همون جمله ای رو که من ابتدای این نوشته به خودم گفتم رو گفته باشید؟ کمی فکر کنید، شاید یادتون بیاد !



 
تو دروغی بیش نبودی، بودی؟!
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠  

گاهی فکر می کنم: آدمی باید چقدر پست باشه که بتونه آدم دیگه ای از جنس خودش رو - انسان - آزار بده. اذیت کنه. به بند بکشه. به اسیری... گاهی فکر می کنم: آدما چطور می تونن نمک هم دیگه رو بخورن، سر سفره ی هم بنشینن، ولی به قول فروغ فرخزاد: توی ذهن شون طناب دار میزبان  خودشون رو ببافن؟! واقعا چطور میشه این کار رو با هم نوع خودت بکنی و اسمت رو هم بذاری: انسان؟! آیا مفهوم انسان اینه؟ آیا انسان از رَحِم پرت شده رو خاک برای این رذایل و دنائت ها؟! راستی: کی میدونه انسان یعنی چی؟ معنی انسان چیه؟ هستیش برای چیه، و چیستیش؟...

تو! همین تو که زل زدی توی چشمای من و روی لبات لبخند داری، توی دلت چی می گذره؟ توی دلت داری راجع به من چه فکری می کنی؟ داری بهم می خندی؟ داری برای دام دیگه ای نقشه می کشی؟ داری فکر می کنی چطور می تونی کلاهم رو برداری؟ یا سرم کلاه بذاری؟ جیبمو خالی کنی؟ دلمو بدزدی؟  تو! همین تو که زل زدی تو چشمای من و روی لبات لبخند داری، توی دلت برام چی داری؟ هان؟!

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

اما... !  



 
دیگه این دل واسه ما دل نمیشه!
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٤  

گفتم : دوستت دارم

گفت : یعنی چی؟

گفتم : یعنی عاشقتم !

گفت : مرسی عزیزم !!!

***

( حالا تو بیا و عشق رو باور کن ! )



 
حرفی نیست ، مگر...
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢  

اگر آتشفشانی سرد گردد

یا بهاری زرد گردد

یا دریاچه ای تبخیر

یا کوهی به زیر بارش برف زمستانی ، پیر

یا...

                                           جای شگفتی نیست

شگفت آن جاست

که یک دریای طوفانی بی پایاب

                            خاکستر شود روزی...

***

چه کردی با دلم ای آذرخش واپسین

                                  ای شعله ی موذی ؟!

( شعر از : دکتر محمد رضا ترکی )

****************

وقتی حالت از کسی که بازیت داده به هم می خوره ، جلوشو نگیر ، بذار به هم بخوره بالا بیاره ! وقتی حالت تهوع بهت دست میده از کسی که عمری ازت هدر داده ، بذار تهوعت بگیره ، بذار بالا بیاری روش. بالا بیار ! اون ارزشش کمتر از اونیه که تو بالا میاری ! عمرتو ازت گرفته ، می فهمی؟ بازیت داده ، می فهمی؟

تو روش نیگا کن و بهش بگو حالت ازش به هم می خوره ! باور کن اصلاً سخت نیست به کسی که حالتو به هم می زنه بگی : حالم ازت به هم می خوره ! اصلاً سخت نیست. امتحان کن !



 
عشق و تنفر
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸  

وقتی از کسی خوشت میاد و احساس می کنی یه چیزی مث عشق تو رگات راه افتاده و داغت کرده ، برو جلوش و راست تو چشاش نیگا کن و بِش بگو که دوستش داری . بگو عاشقشی . بذار بفهمه ...

وقتی هم از کسی بدت میاد و ازش متنفری ، بازم برو جلوش وایسا و تو چشاش زُل بزن و بش بگو که ازش بدت میاد ! بگو ازش متنفری ! بگو حالتو به هم میزنه وقتی می بینیش ! خیلی راحت حرفتو بزن تا طرفت تکلیفشو روشن کنه بات . بمونه یا گورشو گم کنه !

افتاد ؟!

پس همین کارو بکن !



 
 
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۱  

مگه عشق چن تا رنگ داره (2)

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که می رویم به داغ ِ بلند ِ بالایی

...

ادامه ی حکایت پست قبلی این بود که : اینا جلو هم که رسیدن یه نیگا به هم کردن و بی صدا نشستن کنار هم . با خودم فکر می کردم اگه گوشام مث این گیرنده های جاسوسی قوی بود حالا خوب میتونستم بفهمم چی میگن و قصه شون چیه ( بعد توی همون فکرام به فکرم می خندیدم . یاد این پیرزن فضولا افتاده بودم که برا شنیدن حرف و حدیث مردم گوش می خوابونن ! ) پسره سرشو انداخته بود پایین و به کفش هاش یا به زیر پاش نیگا می کرد . دختره هم یا به اطرافش یا نیم نگاهی هم به عاشق ِ نزار ِ خودش . می گفتم ببینی الان توی دل هر کدوم چی می گذره ، یا توی ذهنشون ؟ بعد پیش خودم حرفای تودلی شونو تصور می کردم و ... که یکهویی دیدم صداشون بلند شده و مردم هم دورشونو گرفتن . سبزه میدون ، غروبا غلغله ی جوونا و گاها پیرمرد پیرزناس . نمی تونستم خوب ببینمشون ، ولی دیگه صداشونو می تونستم بشنفم . بخصوص صدای دختره که جیغ جیغویی بود! سرتونو چی درد بیارم ... اینا قصه شون به آخر رسیده بود . نوعش فقط کمی نادر بود . ( گفتم کمی  نادر، نه اینکه واقعا نادر ! و اینا با هم خیلی فرق دارن ! ) اینارو بعدا فهمیدم . چرا کمی نادر بود ؟ البته خیلی بخشای قصه مث همه قصه های عاشقانه بود ، ولی بخشی که مربوط به دختره می شد کمی متفاوت بود . یه چیز که نگفتم ، بگم و اون اینکه : از این جا که می شینم و میدون رو نیگا میکنم ، متوجه شده بودم اینا چقدر باهم متفاوتن . متوجه  اینکه پسره چقدر از دختره سرتره . یعنی چن پله بالاتر قرار داره . راحت میشد اینو فهمید. از نوع برخوردش ، نوع احترام گذاشتنش ووو  ، ولی گیر افتاده بود دیگه! گیر افتادنم ربطی به سطح سواد وسطح طبقاتی و فرهنگی - اقتصادی و اینا نداره . خلاصه بعدا کاشف به عمل اومد که دختره این عاشق زار و نزار خودشو عجیب سرکار گذاشته و پیچونده بود . یجورایی گذاشته بودتش تو نوبت ! و باقی وقتا و فرصتارو داده بوده به عشاق دیگه ش ! ( که به نظرم اونا هم کلاه گنده ای سرشون رفته و آخریشون که اگه زندگیش بخواد به دختره ختم بشه ، کلاهش از کلاه شعبده بازم گشادتره ! )... ، البته فکر می کنم اون چیزی که راجع به دختره گفتم دیگه عجیب نیست و همه گیر شده ! بخصوص توی شهرای بزرگ . دختر  پسرا ( بیشتر دخترا ! ) هرکدوم در آن ِ واحد چنتا تخته نرد ! دارن که باهاش بازی می کنن ! که تو هرکدوم برنده شدن ، بقیه تخته نردارو! دور میریزن ! حکایتیه این عشق و عاشقی هم . خلاصه اسمش عشقه ولی مفهومش هوسبازیه ! واقعا عرض میکنم . باور نمیکنین ؟ یه نیگا به دور و برتون بندازین . پیدا کردین ؟ اگرم ندیدین ، تو آینه نیگا کنین ! چون احتمال اینکه در مورد شمام صدق کنه کم نیست !

به چشم کرده ام ابروی ماه ِ سیمایی

خیال ِ سبز خطی نقش بسته ام جایی

( حافظ )       



 
مگه عشق چن تا رنگ داره ؟!!
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳  

به راه ِ بادیه رفتن ، به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

این غزلو خیلی دوس دارم. ببین سعدی چه قصه ای داشته که وقتی ریخته ش تو قالب شعر ، عالمی رو به شور انداخته ! چه شور ِ شیدایی و چه شور ِ فراق و جدایی ! تو غزلاش هم از فراق میگه ، هم از وصل ، هم از جفا ، هم از لطف ، هم از حسرت و...

گفتم حسرت یاد پست قبلی و اون پیرمرده افتادم ! اول یه توضیح کوچولو برا یکی از دوستا که خصوصی پرسیده منظورم از سبزه میدون ، اونیه که تو جنوب تهرونه ؟ نه . فقط که تهرون سبزه میدون نداره ! من الان ساکن شهر باران و رطوبتم : رشت. البته مهاجری از همون تهرون که یاد کوچه پس کوچه هایی که توشون بزرگ شدم بخیر . ما هم اینجا یه سبزه میدون داریم. چیزی کم از اونجا نداره ! خونه ی من مُشرف به میدونه ، محله هم که گفتم ، کوچه پس کوچه های نم و نا گرفته ی پشت خونه س. میدون همیشه ، بخصوص غروبا ، بازم بخصوص وقتی آفتاب خودی نشون میده ، غلغله ی قدم زنان ِ عاشق - معشوقاست و... صدا ، صدای چِرِک چِرِکِ شکستن تخمه آفتابگردون ! و پیاده رو ، سیاه از پوست تخمه ها ! بیشتر از میدونای باکلاس دیگه دوستش دارم. این نظر منه !

غروبایی که هوا خوبه ، میشینم تو بالکن و رفت و آمد آدما  و روابطشونو نیگا میکنم. میدونم اگه نویسنده بودم میتونستم داستانای زیادی از این مشاهداتم(!) بنویسم. از عاشق شدنای باکلاس و بی کلاس ! از جدایی هاشون ، از دوباره آشتی کردناشون ! از دعواهای پرسروصدا و بی سروصداشون... ، بعضیاشون با تنفر و خرابکاری و گند زدن به عشقشون ، از هم جدا میشن! بعضیا با احترام از هم خداحافظی می کنن. تو چشم یه عده شون اشک میشینه ، یه عده خشم میریزن تو نگاشون. حتا دیدم بعضیا ، دعواشون به زدوخوردم ختم میشه ! تاسف آوره میدونم. ... حالا جوری شده که وقتی دو تا عاشق و معشوق رو میبینم دارن باهم قدم میزنن و اول آشناییشونه ، به خوبی میتونم تصور چند وقت دیگه شونو بکنم . حتا نوع جداشدنشونو میتونم از رفتارشون بخونم : اینا با هم زد و خورد میکنن . اینا فحش و فحش کاری . اینا با اشک. اونا با احترام و دست دادن و... آره ملغمه اییه ! هم این فضا و هم عشق ! اگه بخوام آمارگیری هم بکنم میدونم تعداد تنفر ها از دوست داشتنا بیشتر میشه. نمیدونم. شاید یه جور خاصیت عشقه ! خاصیت که نه ، یه جور پتانسیل ِ بالقوه !...

اگه برا این پست بخوام یه کوچولو تعریف کنم ، یه نمونه که حوصله ی کسیو هم سرنبره ، اینو می نویسم که تازگیا شاهدش بودم :

زیاد دیده بودمشون. قدم نمیزدن ، رو نیمکتا مینشستن ، دستای همو میگرفتن و تو چشای هم زل میزدن. یادم نیست دیده باشم باهم حرف زده باشن. اولا فکر میکردم کرولالن ! ولی نبودن. گاهی چیزی می گفتن. پاتوقشون شده بود اینجا . با همم نمیومدن. جدا جدا. هر کدوم از یه طرف. دختره همیشه زودتر میرسید. با خودم میگفتم دختره عاشقه ، پسره معشوق ! بعدها دیدم برعکسه. یعنی دختره عاشق نبود. تا آخرهم نشد! یه مدت نیومدن. بهشون عادت کرده بودم ! بعد از چن وقت پیداشون شد. خوشحال شدم. نمیدونم چرا ، ولی خوشحال شدم از دیدنشون. گفتم دعوایی - چیزی بوده ختم بخیر شده برگشتن سر ِ بغبغوکردنشون! ولی بغبغویی در کار نبود . گرفته و غمگین بودن . پسره عجیب به هم ریخته بود . از سر و روش میگم. ریشاش بلند شده بود ، لباساش مث همیشه مرتب نبود و... ، دختره هم غمگین بود ولی به هم ریخته به نظر نمی رسید. اینم از سر و روش میگم !....

فکر کنم اینبار یادداشتم بلند شد. کاتِ ش می کنم. ادامه شو تو پست بعدی مینویسم.

 مث داستانای هزار و یک شب شد، نه ؟!!!........................ فعلا