به راه ِ بادیه رفتن ، به از نشستن باطل
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
این غزلو خیلی دوس دارم. ببین سعدی چه قصه ای داشته که وقتی ریخته ش تو قالب شعر ، عالمی رو به شور انداخته ! چه شور ِ شیدایی و چه شور ِ فراق و جدایی ! تو غزلاش هم از فراق میگه ، هم از وصل ، هم از جفا ، هم از لطف ، هم از حسرت و...
گفتم حسرت یاد پست قبلی و اون پیرمرده افتادم ! اول یه توضیح کوچولو برا یکی از دوستا که خصوصی پرسیده منظورم از سبزه میدون ، اونیه که تو جنوب تهرونه ؟ نه . فقط که تهرون سبزه میدون نداره ! من الان ساکن شهر باران و رطوبتم : رشت. البته مهاجری از همون تهرون که یاد کوچه پس کوچه هایی که توشون بزرگ شدم بخیر . ما هم اینجا یه سبزه میدون داریم. چیزی کم از اونجا نداره ! خونه ی من مُشرف به میدونه ، محله هم که گفتم ، کوچه پس کوچه های نم و نا گرفته ی پشت خونه س. میدون همیشه ، بخصوص غروبا ، بازم بخصوص وقتی آفتاب خودی نشون میده ، غلغله ی قدم زنان ِ عاشق - معشوقاست و... صدا ، صدای چِرِک چِرِکِ شکستن تخمه آفتابگردون ! و پیاده رو ، سیاه از پوست تخمه ها ! بیشتر از میدونای باکلاس دیگه دوستش دارم. این نظر منه !
غروبایی که هوا خوبه ، میشینم تو بالکن و رفت و آمد آدما و روابطشونو نیگا میکنم. میدونم اگه نویسنده بودم میتونستم داستانای زیادی از این مشاهداتم(!) بنویسم. از عاشق شدنای باکلاس و بی کلاس ! از جدایی هاشون ، از دوباره آشتی کردناشون ! از دعواهای پرسروصدا و بی سروصداشون... ، بعضیاشون با تنفر و خرابکاری و گند زدن به عشقشون ، از هم جدا میشن! بعضیا با احترام از هم خداحافظی می کنن. تو چشم یه عده شون اشک میشینه ، یه عده خشم میریزن تو نگاشون. حتا دیدم بعضیا ، دعواشون به زدوخوردم ختم میشه ! تاسف آوره میدونم. ... حالا جوری شده که وقتی دو تا عاشق و معشوق رو میبینم دارن باهم قدم میزنن و اول آشناییشونه ، به خوبی میتونم تصور چند وقت دیگه شونو بکنم . حتا نوع جداشدنشونو میتونم از رفتارشون بخونم : اینا با هم زد و خورد میکنن . اینا فحش و فحش کاری . اینا با اشک. اونا با احترام و دست دادن و... آره ملغمه اییه ! هم این فضا و هم عشق ! اگه بخوام آمارگیری هم بکنم میدونم تعداد تنفر ها از دوست داشتنا بیشتر میشه. نمیدونم. شاید یه جور خاصیت عشقه ! خاصیت که نه ، یه جور پتانسیل ِ بالقوه !...
اگه برا این پست بخوام یه کوچولو تعریف کنم ، یه نمونه که حوصله ی کسیو هم سرنبره ، اینو می نویسم که تازگیا شاهدش بودم :
زیاد دیده بودمشون. قدم نمیزدن ، رو نیمکتا مینشستن ، دستای همو میگرفتن و تو چشای هم زل میزدن. یادم نیست دیده باشم باهم حرف زده باشن. اولا فکر میکردم کرولالن ! ولی نبودن. گاهی چیزی می گفتن. پاتوقشون شده بود اینجا . با همم نمیومدن. جدا جدا. هر کدوم از یه طرف. دختره همیشه زودتر میرسید. با خودم میگفتم دختره عاشقه ، پسره معشوق ! بعدها دیدم برعکسه. یعنی دختره عاشق نبود. تا آخرهم نشد! یه مدت نیومدن. بهشون عادت کرده بودم ! بعد از چن وقت پیداشون شد. خوشحال شدم. نمیدونم چرا ، ولی خوشحال شدم از دیدنشون. گفتم دعوایی - چیزی بوده ختم بخیر شده برگشتن سر ِ بغبغوکردنشون! ولی بغبغویی در کار نبود . گرفته و غمگین بودن . پسره عجیب به هم ریخته بود . از سر و روش میگم. ریشاش بلند شده بود ، لباساش مث همیشه مرتب نبود و... ، دختره هم غمگین بود ولی به هم ریخته به نظر نمی رسید. اینم از سر و روش میگم !....
فکر کنم اینبار یادداشتم بلند شد. کاتِ ش می کنم. ادامه شو تو پست بعدی مینویسم.
مث داستانای هزار و یک شب شد، نه ؟!!!........................ فعلا